تبليغاتX
سقا خانه - مدرس و حاضر جوابیهای او قیدوا العلم بالکتاب علم را با نوشتن در حصار بگیریید .حضرت محمد ص

 

مدرس و شتردار اصفهانى

 مدرس در ضمن یكى از سخنرانى‏هاى دوره ششم مجلس شوراى ملى كه در مذاكرات مجلس ضبط مى‏باشد چنین گفته است:

 یك شتردارى از اصفهان مى‏خواست برود یزد و نزدیك یك آبادى شترش را رها كرد توى بیابان یكى از توى ده آمده و بنا كرد شتر را زدن.

 صاحب شتر گفت:

 چرا شتر را مى‏زنى؟

 گفت بلكه من این جا را كاریده (كاشته) بودم او هم چریده بود!

 

مدرس و روابط حسنه!

 مدرس در استیضاح مستوفى الممالك ردر مورد عقد قرارداد و روابط حسنه با خارجه گفت:

 ما نفهمدیم این روابط حسنه مربوط به كدام حسنه؟!

 

دختر شوهر دادن مدرس

 حاج محمد باقر كاظمى یكى از بستگان مدرس داستان شوهر دادن دختر مدرس را چنین تعریف كرد:

 مدرس وقتى از نجف بر مى‏گردد به اسفه از روستاهاى قمشه مى‏آید و روزى بالاى منبر مى‏گوید:

 من دخترى دارم كه اكنون وقت شوهر كردن اوست، هر كس خواستار دختر من است بلند شود و پیشنهاد بدهد!

 مرتضى نامى بلند مى‏شود و مى‏گوید:

 منهم زن ندارم و آقا و خواستگار دختر شما هستم!

 آقا قبول مى‏كند و دخترش را به او مى‏دهد، و دیگران اعتراض مى‏كنند كه آقا، مرتضى كارگر ساده و آدم مفلوكى بیشتر نیست، چرا دخترتان را به او مى‏دهید؟ مدرس رد پاسخ مى‏گوید:

 براى من فرق نمى‏كند او مرد جوانى است و مى‏تواند كار كند و زندگى خود و زنش را بچرخاند.

 

پول در آوردن مدرس

 حاج محمد باقر كاظمى یكى از بستگان مدرس از قول سید عبدالكریم مى‏گوید: سید عبدالكریم تعریف مى‏كرده وقتى ما با سید حسن مدرس در مدرسه جده كوچك درس مى‏خواندیم، چند وقتى حقوق طلبگى ما نرسید و همگى بى پول شدیم، یك رود دیدم آقاى مدرس یك پول داد به یك طلبه و گفت:

 برونان بگیر

 طلبه دیگر رسید، یك پول هم به او داد و گفت:

 برو نان بگیر.

 آن وقت‏ها قیمت یك قرص نان یك پول بود من گفتم:

 شما و ما حقوقمان یكى است و همه از یك جا پول مى‏گیریم حالا چطور شده كه ما پول نداریم و شما دارید؟!

 مدرس خندید و گفت:

 مگر مرد هم بى پول مى‏شود؟!

 پرسیدم:

 آخر از كجا و چطورى؟

 گفت:

 شب بیا حجره ما بمان تا نشانت بدهم.

 شب رفتم و حجره ایشان ماندم. صبح طلوع فجر بیدارم كرد پا شدیم و نماز خواندیم آنگاه در گنجه‏اى را باز كرد و یك سطل و زنابى بیرون كشیدو یك كلاه نمدى گذاشت سرش و گفت:

 برویم.

 آن موقع در اصفهان مرسوم بود كه صبح زود آب حوض‏ها را خالى مى‏كردند و با پا آب مى‏كشیدند و دوباره حوض‏ها را پر مى‏كردند ما راه افتادیم توى كوچه‏ها و داد زدیم:

 آبكش! آبكش!

 خانه‏اى صدایمان كردند. من حوض را خالى و پاك كردم و مدرس آب كشید و پر كرد. دو تا حوض خالى و پر كردیم و نفرى سه پول گیرمان آمد آن وقت مدرس رو به كرد و گفت:

 دیدى؟ این هم پول، هم مى‏توانى خودت نان بخرى و هم به دو طلبه دیگر هم كمك كنى!

 

مدرس و سیاست انگلیس

 یك وقتى نماینده انگلیسى‏ها به مدرس گفته بود:

 خوب اگر ما دست از سردار سپه برداریم شما هم دست از مخالفت با سیاست‏هاى ما برخواهید داشت؟

 مدرس با كمال غرور و یكرنگى جواب داده بود:

 اول روزى كه شوما دست از رضاخان بردارید تازه همون روز من مى‏چسبمش!

 مولف كتاب مدرس شهید در این باره از قول مدرس مى‏نویسد:

 انگلیسى‏ها به من گفتند اگر ما از سردار سپه حمایت نكرده او را رها كنیم شما به سیاست ما موافقت مى‏كنید؟

 پاسخ شنیدند:

 هر زمانى كه شما سردار سپه را رها كردید من محكم او را مى‏چسبم و از قدرت نظامى او به نفع مملكت و ملت بهره مى‏گیرم!!

 

مدرس و گدا

 جبیب الله نوبخت یكى از وكلاى هم دوره مدرس در روزنامه پاریس درباره مدرس چنین نوشته است:

 تهرانى‏ها گمان مى‏كنند كه مردم اصفهان دست دهنده ندارند، اما مدرس مردى كریم بود و بخشنده بود و همیشه جماعاتى گدا و مداع و دعا گو به گرد خانه‏اش طواف مى‏كردند. عادتش بر این بود كه در خانه شب كلاهى بپوشد بدون دستار.

 یك روز كه كیسه‏اش تهى بود سید گدایى به سماجت دامنش را گرفته بود و رها نمى‏كرد مدرس دست برد و شب كلاه از سربرگرفت و پیش از آن گدا افكند شب كلاهش قلم كار كهنه‏اى بود.

 مردك گدا شب كلاه را از این رو به آن رو كرد و سبك گرفت و مى‏خواست سخن به انكار بگوید كه یكى از مریدان بازارى آن مرجون چنان چون بازى كه خود بر شكار افكند از جا پرید و شب كلاه را از دست گدا بركشید و بوسید و به جاى آن یك اسكنان صد تومانى به دستش داد و گدا تازه فهمیده بود آن كلاه چه كالاى گران بهایى است فریاد برآورد كه:

 نمى‏دهم، نمى‏دهم.

 چند نفر بازارى كه با آن تاجر یار و مددكار بودند دست كرم بر گشادند و هر یك مبلغى به او دادند و آن گدا دویست و شصت تومان جمع كرد ولى غبن داشت و مى‏گفت:

 سیصد تومان مى‏خواهم.

 اما مدرس با عصا بر كله اس كوبید و گدا راه خود بر گرفت.

 

مدرس و چك سفیر انگلیس

 نیمه شبى سفیر انگلیس با یك نفر مترجم وارد منزل مدرس شد و چكى به مبلغ 1000000 ریال را كه همراه آورده بود به مدرس داد و گفت:

 هر جور مى‏خواهى آن را خرج كن شنیده‏ام كه پول نقد نمى‏گیرى از این رو چك را نیمه شب آورده‏ام تا قبول كنى!

 مدرس به آرامى پرسید:

 سفیر گفت:

 چك است، ورقه‏اى كه به محض ارائه به بانك وجهى را كه در آن نوشته شده است به شما خواهند پرداخت.

 مدرس خودش از بنیان بانك بود و چك را به خوبى مى‏شناخت و قصد سربسر گذراندن او را داشت.

 سفیر انگلیس با تعجب به مدرس نگریست و با خود گفت:

 این دیگر چه جور روحانى، نماینده مجلس و سیاستمدارى است كه چك را نمى‏شناسد!

 در این موقع مدرس سر را بلند كرده و چشم در چشم سفیر انگلیس دوخته و با خنده گفت:

 آنها كه مى‏گویند مدرس پول نمى‏گیرد درست نمى‏گویند، من پول مى‏گیریم در روز هم مى‏گیریم، مشروط بر اینكه طلا باشد و بار شتر باشد و ما بین نماز ظهر در مسجد سپهسالار و در حضور مردم براى من بیاورند. وقتى این حرف‏ها را مترجم براى سفر ترجمه كرد سفیر با اوقات تلخى گفت:

 بیا برویم این مرد مى‏خواهد آبروى ما را در دنیا ببرد؟

 

مثلى كه مدرس می ‏گوید

 مدرس در ضمن یكى از نطق‏هاى خود در دوره ششم مجلس شوراى ملى كه در صورت مذاكرات مجلس وجود دارد گفت :

 اگر خیلى خسته شدید یك مثلى می ‏گویم : شاعرى در زمستان براى ملاكى قصیده گفت، رفت در توى خانه پاى بخارى قصیده را خواند. ارباب ملك خوشش آمد صد خروار گندم حواله به ناظرش داد سرخرمن، این شاعر هم جواله را گذاشت توى جیبش و نگهداشت تا سر خرمن كه شد برد پیش ناظر و ناظر دید صد خروار گندم اربابش حواله كرده در صورتى كه می‏دانست اربابش گندم را دانه دانه می‏شمارد خیلى تعجب كرد و گفت:

 آقا اجازه بدهید كه من ارباب را ببینم.

 گفت:

 عیبى ندارد.

 ناظر شب رفت پیش ارباب حواله را نشان داد و گفت:

 این چیست؟

 گفت: شب پیش بخارى نششته بودیم، آن بعضى چیزها گفت ما خوشمان آمد ما هم چیزى نوشتیم دادیم او خوشش بیاید.

 

    مدرس و مشروبات الكلى

 على مدرس درباره یكى از سخنرانى‏هاى مدرس در مجلس چنین نوشته است:

 نطق دیگر این موضوع هر كسى سخنى گفت: لیكن مدرس مطلب بسیار تازه و بدیعى را عنوان كرد كه بیان آن از طرف یك مجتهد آن هم مرد پاكبازى مثل مدرس بر اهمیت آن افزود.

 مدرس به عنوان مخالف ورود مشروبات الكلى از خارج بیان داشت:

 وارد نمودن اگر كسى مى‏خواست از فرمان عقل سرپیچیى كند و مشروب بخورد. مگر شراب نجف آباد و جلفاى شهر خودمان اصفهان چه عیبى دارد، خدا آباد كند این دو محل را كه مى‏خواران را از نیاز به مشروبات خارجى در امان داشته است.

 

  مدرس و دادگسترى

 در یكى از جلسات كه مرحوم داور راجع به دادگسترى و تشكیلات آن صحبت مى‏كرد اظهار داشت:

 سابقاً دادگسترى ما طورى بود كه به زحمت مى‏توان بدان نام دادگسترى داد و آنقدر وضع آشفته و در همى داشت كه مدتها وقت ما را مصروف به خود داشت تا داراى وضعى روشن و تشكیلات مرتب و منظم گشت.

 سابقاً همه ملل به دادگسترى ما مى‏خندیدند ولى حالا...

 در اینجا مدرس همانطور كه بر كرسى نشسته بود با كمال خونسردى فریاد زد:

 حالا هم مى‏خندند!

 با طنین انداختن این جمله در مجلس غوغا شد. گروهى به خنده و عده‏اى به پرخاش افتادند، مدرس هم بدون اینكه كوچكترین عكس العملى نشان دهد و درست مانند كسى كه گفتن حقایق تلخ و تند از معتقدات اوست آرام نشسن و آن همه دگرگونى را تماشا نمود!

 

مدرس و انتخابات

 انتخابات تمام شد و مدرس از تهران حتى یك راى هم در صندوق به نامش خوانده نشده و به قول خودش در سخنرانى مبسوطى كه راجع به انتخابات دوره هفتم نموده اظهار داشته اگر باور كنیم كه تمام مردم تهران به من راى ندادند. ولى من خودم شخصاً به پاى صندوق چه شد و چرا خوانده نگشت!

 این سخن محافل سیاسى و گردانندگان انتخابات مخصوص! را به وحشت انداخت و دم خروس به قدرى نمایان گشت كه جاى انكار نبود. در همین وقت یكى از محارم شاه نزد مدرس آمده اظهار داشت:

 اعلیحضرت احوال پرسى نموده گفتند، چون شما از تهران انتخاب نشده‏اید اجازه بدهید كه كاندیداى یكى از شهرستان‏ها شوید و دستور دهم انتخاب گردید!!

 مدرس با نهایت تندى و خشونت مى‏گوید:

 به سردار سپه بگو اگر مردى، مردم را آزاد بگذار تا به ببین من از چند شهر انتخاب مى‏شوم و الا مجلسى كه به دستور تو من نماینده‏اش گردم باید درش را لجن گرفت.

 آن شخص هم مایوسانه به عرض رضاخان مى‏رساند كه مدرس چنین گفت

 

  مدرس و مستوفى نخست وزیر

 مدرس چون اعتقاد كامل داشت كه مستوفى نخواهد توانست در مقابل تمایلات سردار سپه مقاومت كند و مخصوصاً قدرت و شجاعت جبلى او آن حدت و شدت را ندارد كه كارها را مانند شمشیرى بریده پیش رود و ذاتاً عارف مسلك و بسیار خوش طینت است تصمیم گرفت كابینه را در بدو امر یعنى هنگام معرفى به مجلس و طرح برنامه كار ساقط كند.

 مدرس براى آماده كردن زمینه، مثال بسیار شیرین و معروفى درباره مستوقى كه او را آقا نامید دارد كه در آن زمان به صورت خاصى در اذهان جلوه نموده ظاهراً پیش از اینكه جلسه تشكیل شود و مستوفى برنامه كار خود را طرح نماید عده‏اى از وكلا در اطاق تنفس از مدرس مى‏پرسند:

 مستوفى شخص وطن پرست و درستى است، براى چه شما با او مخالفت مى‏كنید؟

 مدرس كه در حاضر جوابى و بیان مثال‏هاى بجا و دلچسب و در عین حال مستدل استادى ماهر بود در پاسخ مى‏گوید:

 آقا) مستوفى( درست مانند شمشیر مرصع و جواهر نشان است كه فقط باید در روزهاى بزم و ایام سلام به كمر بست ولى قوالم السلطنه مانند شمشیر فولادى و برنده‏اى است كه باید در روزها و مواقع جنگ به دست گرفت مملكت ما در این روزها احتیاج به شمشیر برنده فولادى دارد نه شمشیر جواهر نشان!

 

 مدرس و خون سردار سپه

 در زمانى كه سردار سپه به اوج قدرت و سلطنت رسید و تمام عوامل قدرت به زود در دست او بود مدرس در مدرسه سپهسالار )مطهرى فعلى( براى طلاب درس فقه مى‏داد و در مجلس درس او صدها نفر نشسته بودند و جاسوسان دستگاه شهربانى هم در لباس‏ها و قیافه‏هاى مختلف چشمان خود را به دهان او دوخته بودند.

 وقتى به باب مزاحم كه یكى از مسائل فقهى است مى‏رسد پس از شرح مطلب كه اگر در ازدحام كسى كشته شود خونش هدر خواهد بود ولى دیه آن را حاكم شرع باید از بیت المال بپردازد براى مثال:

 اگر سردار سپه در موقعى كه جمعیت زیاد جمع شده‏اند مثل روز 2 حمل 1302 )روز جمهوریت( وارد جمعیت شود و مردم او را بكشند خونش هدر مى‏باشد و باید از بیت المال مسلمین دیه او را پرداخت نمایند.

 

 مدرس و وزیر دارایى

 بنا به نوشته على مدرسى مولف كتاب مدرس شهید در میان مراجعین و دیدار كنندگان مدرس از عموم طبقات افرادى دیده مى‏شد كه همه گرداگرد آقا مى‏نشستند و مطالب خود را بیان مى‏داشتند و پاسخ مى‏شنیدند، یكى از روزها وزیر دارایى وقت هم براى مشورت درباره بودجه كل كشور به حضور مدرس آمده و چون این مرد ساده دل پاكباز با همه صمیمى و یك رنگ بود به وزیر دارایى مى‏گوید:

 تا من به دیگران مى‏رسم كوزه قلیان را بردار و آب آن را تازه كن.

 وزیر هم باكمال صفا كوزه قلیان را برداشته و چون براى اولین بار چنین كارى را انجام مى‏داده از حد معمول آب آن را زیادتر مى‏ریزد و مدرس بدون ملاحظه رو به او كرده مى‏گوید:

 كسى كه نتواند آب یك كوزه قلیان را به طور صحیح عوض كند چگونه قادر است بودجه مملكت را تنظیم نماید؟

 معلوم نیست اگر این حكایت آموزنده صحیح باشد جناب وزیر در آن هنگام چه پاسخى داده است در هر صورت این جمله از آن روز به بعد به شكل یك ضرب المثل جالب در آمده و در محاورات عممى اغلب به كار مى‏رود.

 

مدرس و جوان‏هاى با شخصیت

 در یكى از روزهایى كه مدرس به منزل مى‏رفت عده زیادى از رجال یعنى وزراه و وكلاى مجلس همراه آقا بودند نزدیك منزل ایشان دكانى بود مدرس به دكاندار گفت:

 مشهدى عباس یك چارك از اون ماست‏هاى ترش را تو اون كاسه سبزه بكن و مزه داشته باشه!

 مشهدى عباس قدرى ماست در كاسه كرد و گفت:

 اجازه بدید بیاورم؟

 مدرس گفتند:

 خیر بده دست شاهزاده كه هنوز جوان است یك دسته هم یونجه سبط بده به میزعلى اكبرخان!

 منظور مدرس از شاهزاده نصرت الدوله فیروز میرزا و مقصود از میزعلى اكبرخان، على اكبر داور بود!

 همین كار هم شد و این دو نفر كه در آن هنگام خیلى هم شخصیت داشتند افتخار ماست كشى و یونجه بردن براى بره آقا را به عهده گرفتند، در بین راه مدرس به داور مى‏گفتند:

 میز على اكبرخان، چى امروز خیلى دعات مى‏كنه!

 

مدرس و فونوغراف

 در دوره دوم مجلس شوراى ملى یك از نمایندگان دولت را به جرم )كوك كردن گرامافون( استیضاح كرد و در جلسه سه شنبه ششم محرم سال 1328 در مجلس گفت:

 وزارت داخله جلوى منهیات را نمى‏گیرد، بنده به گوش خودم شنیدم كه صداى فونور غراف )گرامافون( در كوچه شنیده مى‏شود!

 وزیر داخله گفت:

 جلوى صداى فونوغراف، خانه‏هاى مردم را نمى‏توان گرفت ولى مخالفین جلوى گوششان را مى‏توانند بگیرند!

 آن وكیل سخت برآشفت مرحوم مدرس كه سیاست مدار روشنى بود رو به آن وكیل كرده گفت:

 مرحوم سپهسالار در بهارستان دو عمارت ساخته یكى اینجاست كه نامش مجلس شوراى ملى است و براى بحث در امور سیاسى است لكن كمى آن طرف‏تر نامش مسجد سپهسالار و جاى بحث شرعى تو آخوند اگر بحث شرعى دارى برو آنجا جایش در مسجد سپهسالار است!

 بدین طریق دیگربحث )كوك فونوغراف( و استیضاح از دولت منكوب ماند.

 

 مدرس و كورى چشم دشمنان

 خواجه نورى در سرگذشت مدرس در كتاب بازیگران عصر طلایى مى‏نویسد: »در موقعى كه مدرس را ترور نمودند و در بیمارستان بسترى بود، رضا خان كه در خارج از تهران بود تلگرافى به ایشان نموده و احوال پرسى مى‏كند. مدرس ضمن پاسخ تشكر مى‏نویسد:

 به كورى چشم دشمنان مدرس زنده است!

 

 نامه مدرس به احمد شاه

 مى‏گویند مدرس تنها یك نامه به احمدشاه نوشته است و اینك عین نامه در دست مى‏باشد مى‏گویند احمد شاه از مدرس گله كرده و گفته است:

 مدرس به منویات ما همراه نیست.

 شهریارا هر كسى با اسلام و با مصالح موافق است با او همراهم والافلا!

 

 مدرس و نصرت الدوله

 نصرت الدوله قرارداد 1919 را امضت‏ء كرده بود و مورد بغض و نفرت مردم قرار داشت. روزى در شكارگاه هنگام شكار چند ساچمه به دست راستش خورد و آن را ناراحت ساخت به همین مناسبت نصرت الدوله مرتباً بره موم در دست داشت و با سرانگشتان و كف دست آن را مى‏فشرد تا در دستش بهبود یابد.

 یك روز بر حسب تصادف مدرس به او رسید و با دست چپ خود دست راست او را گرفت و فشرد به طورى كه فریاد نصرت الدوله به سختى بلند شد و درخواست كرد كه مدرس او را رها سازد!

 مدرس وقتى ناله او را درآورد گفت:

 مى‏دانى چرا دست چپ من كه چند تیر هم خورده از دست راست تو كه چند ساچمه خورده قوى‏تر است؟

 نصرت الدوله گفت:

 نمى‏دانم علت چیست؟

 مدرس گفت:

 براى اینكه تو با این دست قرارداد 1919 را امضا كرده‏اى!

 

مدرس و مجسمه رضا شاه

 تهراهى‏ها حتماً به پادشاهان هست كه بر سر در بزرگ باغ ملى كه اینك محل ساختمان‏هاى شهربانى سابق و امور خارجه و زندان موقت است تا چندى قبل مجسمه نیم تنه‏اى از رضاشاه به همراه تصاویرى از او در پشت مسلسل و غیره نصب كرده بودند و این مجسمه دو طرفه بود. در این اواخر به دنبال پاكسازى آثار طاغوت این مسجمه را برداشتند و نیز تعدادى كاشى‏هاى نقاشى شده و داراى نوشته را كندند و به جاى آنها كاشى‏هاى آبى ساده نصب كردند.

 یك روز رضا شاه براى نشان دادن قدرت نظامى خود به مدرس ترتیب نمایش سان و رژه‏اى را در باغ ملى آن وقت داد و چادر باشكوهى در آنجا برپا كرد. مدرس را هم به آنجا دعوت نمود.

 خوب چطور دیدى سید؟

 مدرس گفت:

 بله مسجمه شما را در بالاى سردر باغ ملى دیدم و مثل صاحبش دورو بود!

 

مدرس و كشف حجاب

 یكى از موافقین كشف حجاب روزى نزد مدرس مى‏آید و با او به صحبت مى‏پردازد مدرس با استدلال مطلب را مورد بحث قرار مى‏دهد و در حالى كه یكى از طلبه‏هاى سیه چهره و آبله رو و تنومند در كنار دستش نشسته بود به طورى كه مطایبه مى‏گوید:

 خوب حالا آمدیم و كشف حجاب شد و زن‏ها بدون چادر با روى باز به كوچه‏ها ریختند اگر در چنین حالى خواهر این شیخ )اشاره به طلبه سیه چهره تنومند( كه لابد شبیه بردار خویش است با چنین قیافه‏اى بدون چادر و روبند به كوچه آمد و مردم دچار ترس و وحشت شدند باید چه كرد؟!

 

مدرس و نماینده طرفدار لایجه دولت

 در هنگام طرح یكى از لوایح دولتى كه مدرس مخالف آن بود مدرس با دقت نمایندگان حاضر با نگریست و دانست كه اگر یك نفر از دسته موافق لایحه كم شود لایجه در هنگام راى گرفته به تصویب نخواهد رسید.

 موافقین هم به همین ترتیب خیال مى‏كردند با اكثریت یك نفر لایحه تصویب خواهد شد. اینجا بود كه مدرس دست به انجام شاهكارى زد و آرام در كنار یكى از نمایندگان كه شیخ متعصب و متدینى بود نشست و به آرام اظهار داشت.

 هم اكنون هنگام نماز است و اگر لایحه مطرح شد فرصت نماز خواندن شما به علت شور و بحث زیاد مى‏گذرد بهتر است شما واجب را فداى مستجب ننمایید.

 شیخ هم قبول كرد و براى اداى نماز از جلسه خارج شد مدرس فورى در اطاق خویش را) اطاق فراكسیون طرفداران مدرس كه بعد به نام فراكسیون اقلیت خوانده شد( گشوده و مهر خود را به او داد و شیخ مشغول نماز گشت مدرس آرام آرام در اطاق را قفل و كلید را در جیب خویش نهاده گرفته شد.

 پس از شمارش راى‏ها عده مخالفین زیادتر و بدین ترتیب لایحه به تصویب نرسید موافقین كه چگونگى را نمى‏دانستند در شگفتى فرو رفتند و مدرس خود را به شیخ رسانیده گفت:

 شیخ حالا چه موقع نماز خواندن بود!!

 

 مدرس و هیات دولت

 هنگامى كه ماژرور روبرت ایمبرى كنسول دولت متحده آمریكا در ایران كشته شد و نیز تبعه دیگر امریكا به شختى مجروح گردید سفیر كبیر دولت تركیه در تهران به عنوان شیخ السفرا یادداشت اعتراضیه‏اى به دولت ایران نوشت و موضوع در مجلس با حضور هیات دولت مطرح گردید در این وقت مدرس پشت تریبون مجلس قرار گرفت و پس از اظهار مطالبى گفت:

 من خیلى تاسف مى‏خورم از اینكه این واقعه اتفاق افتاده است كه نباید اتفاق اتفاده باشد و ان اشاء الله الرحمن نظیر هم دیگر پیدا نخواهد كرد و البته همه ماها متاسفیم غرض از جانب خودم و جانب هم دین‏هاى خودم كه در حقیقت همه ملت ایران باشد اظهار تاسف مى‏كنم.

 نقل شده است كه قبل از آنكه مدرس سخنان فوق را ایراد نماید هنگامى كه در محل سخنرانى قرار مى‏گیرد در حالى كه با انگشتان دست راست خود روى تریبون مى‏زده در همان زمام مترنم به بیت ذیل بوده و ضمناً با دست چپ نیز به طرف هیات دولت اشاره مى‏كرده است.

 محتسب فتنه در این شهر ز من داند و مى                لیك من این همه از چشم شما مى‏بینم 

 مدرس و پیشنهاد رضا شاه

 نادعلى همدانى، در كتاب مدرس سى سال شهادت به نقل از آقاى سید حسین مدرس اسفه‏اى مى‏نویسد:

 در مورد عدم سازش مدرس با رضا خان شواهد زیادى در تاریخ هست ولى این نقل قول از سپهبد امان الله جهانبانى هم شنیدنى است او مى‏گفت: من در دوره‏اى كه مرحوم مدرس در خواف تبعید بودند دوبار از طرف رضا شاه به دیدن ایشان رفتم و برایشان پیغام بردم، در این پیغام‏ها رضا شاه به مدرس پیشنهاد مى‏كرد كه یكى از این دو شق را بپذیرند تاآزاد شوند یا نایب التوالیه آستان قدس رضوى بشوند و كارى به كار سیاست نداشته باشند و یا به عراق عرب بروند و تا آخر عمر به در آنجا به امور دینى مشغول باشند.

 مرحوم مدرس در هر دو بار گفتند:

 از طرف من به رضاخان بگویید من اگر از تبعیدگاه خارج شوم همان حسنم و شما هم همان رضا خان ما نمى‏توانیم با هم كنار بیاییم، من مخالفتى را كه با شما دارم تا آخر عمرم خواهم داشت بنابراین پیشنهاد شما پذیرفته نیست.

 

مدرس و آقا نجفى مسجد شاهى

 نادعلى همدانى در كتاب مدرس سى سال شهادت از قول سید حسین مدرس اسفه‏اى برادرزاده مدرس مى‏نویسد:

 به زودى سرمایه داران و روحانیون صاحل مال و مكنت، كه از غفلت و اعتقاد كوركورانه مردم ساده دل به قدرت و ثروت رسیده‏اند. از روشنگرى‏هاى مدرس جوان احساس خطر مى‏كنند و به فكر اذیت و آزار او مى‏افتند بخصوص آقا نجفى مسجد شاهى كه خود و فرزندانش استفاده‏هاى كلانى از غارت موقوفات مى‏برند به تحریكاتى علیه مدرس دست مى‏زنند، عوامل خود را به آزار پسر او و امیدارند و كسانشان طلبه هایى را كه به درس مدرس مى‏رفتند كتك مى‏زنند. مدرس براى اعتراض به این اعمال به تخت پولاد مى‏رود و متحصن مى‏شود.

 مردم اصفهان كه به این مجتهد جوان و مبارز كه على وار زندگى مى‏كند ارادت یافته‏اند براى حمایت از او به تخت پولاد مى‏روند مدرس به منبر مى‏رود و ضمن وعظ مى‏گوید:

 این آقا نجفى واجب القتل است!

 مردم مى‏پرسند:

 چرا؟!

 مى‏گوید:

 این آقا نجفى كسى است كه خود و اولادش عده زیادى از دختران مردم را صیغه مى‏كنند و پس از چند روزى آنها را مى‏بخشند و كسى كه زن آقا نجفى یا عروس آقا نجفى شد دیگر زن رعیت یا كارگر نمى‏شود و كم كم به فحشا كشیده مى‏شود و به این ترتیب به عده فواحش افزوده مى‏شود بنابراین آقانجفى واجب القتل است!

 آقا نجفى مسجد شاهى، از شنیدن ماجرا احساس خطر مى‏كند و كسانى را به وساطت مى‏اندازد كه میانه او و مدرس را اصلاح مى‏دهند و مدرس را با احترام به شهر بر مى‏گردانند!

 

 زنده باد مدرس!

 عبدالله مستوفى درباره استیضاح اقلیت مجلس از سردار سپه در روز 17 اسد سال 1303 و ماجراى برخورد عده‏اى از مردم با مدرس مطالبى دارد كه خلاصه آن چنین است:

 روز 17 اسد وكلاى اكثریت هوچى‏هاى خود را تحت امر سرهوچى‏ها به صحن بهارستان فرستادند كه براى هر گونه هوو جنجال و راه انداختن صداى مرده باد زنده باد حاضر باشند. البته نظمیه هم عده‏اى ماجراجو در میان آنها جا داده بود كه در موارد لزوم كمك به آنها برسانند، در این موقع سردار سپه با افراد كابینه خود وارد شد. هوچى‏ها مقدارى زنده باد تحویل او دادند وكلاى اكثریت هم همگى آمده بودند وكلاى اقلیت هم یكى یكى مى‏رسیدند و به اطاق فراكسیون خود رفته منتظر مدرس بودند.

 مدرس به علت ضعف مزاج قدرى دیرتر از سایر رفقاى خود وارد بهارستان شد، ورود او تمام انظار را متوجه او كرد. جمعى كه قبلاً دستورداشتند با فریاد »مرده باد مدرس« به سمت او هجوم آوردند، عده‏اى بى طرف به صرافت طبع، دور مدرس را گرفته و بین او و ماجراجویان حایل شدند ولى هوچى‏هاى اكثریت و مزدوران نظمیه باز هم از گفتن مرده باد مدرس و زنده باد سردار سپه كه پشت سر هم تكرار مى‏كردند دست برنداشتند همین كه مدرس جلو سرسراى مجلس رسید این بار دسته جمعى جمله مرده باد مدرس را تكرار كردند مدرس برگشته وبه آنها گفت:

 چرا اینقدر بر ضرر خود اصرار دارید؟ اگر مدرس بمیرد، دیگر كسى كه شما پول نخواهد داد.

 در حالى كه از پله‏ها بالا مى‏رفت ماجراجویان از دم سراسر یك بار دیگر به طور اجتماع فریاد مرده باد مدرس كشیدند. مدرس كه وسط پله‏ها رسیده بود رو به جمعیت كرده گفت:

 زنده باد مدرس! مرده باد سردار سپه!

 و سپس خود را به اطاق فراكسیون اقلیت رساند.

 مزدوران باز جمله مرده باد مدرس را با صداى بلند از صحن بهارستان تكرار كردند مدرس سر از پنجره اطاق خود بیرون كرده او هم دو جمله:

 زنده باد مدرس، مرده باد سردار سپه، خود را در جواب گفت!

 بقیه ماجرا از كتاب »داستان‏ها« نوشته سید جمال الدین حجازى به نقل از كتاب »مدرس شهید نابغه ملى ایران« بخوانید:

 در آن حین رضا شاه وارد شد و پس از قدرى اشتلم و تهدید به طرف مدرس حمله كرد و یقه پیراهن كرباسین آن پیرمرد لاغز و خسته را گرفت و با غضب كنج دیوارى گذاشته و گفت:

 سید آخه تو از جون من چه مى‏خواهى؟

 مدرس بى آنكه ذره‏اى تحت تاثیر آن همه خشم و تهدید قرار گیرد با روحیه‏اى بى تفاوت و سیمایى استوار و بى اعتنا رو به رضاشاه كرد و چون او ژستى به خود گرفت و دست هایش را بالا آورد با آهنگى به شیوه وى و با لهجه اصفهانى اش گفت:

 مى‏خوام كو تو نباشى!

 

تواضع و فروتنى مدرس

 معروف است كه در جنگ اول بین الملل و تشكیل حكومت موقتى در غرب ایران كه بالاخره منجر به مهاجرت بعضى از اعضاى كابینه حكومت موقت به اسلامبول شد موقع حركت از داخل تركیه چون تصمیم ناگهانى بود جاى كافى در قطار نداشتند. دولت عثمانى از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص مدرس، دستور داد یك واگن اختصاصى براى مهاجران به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص) ضابط( از این گروه حفاظت كنند.

 مرحوم مدرس به عادت طلبگى آدم منظم و با سلیقه بود و خودش وسایل زندگى را فراهم مى‏كرد در بین راه یك جا خواستند استراحت كنند. مدرس بلند شد و قلیان تمیزى چاث كرد و چاى خوش عطرى دم كرد امیر خیزى هم در این سفر سمت مترجمى داشت. خود مدرس بلند شد و چند چاى و یك قلیان برد و به نگهبانان ظابطان داد. رئیس ظابطان از چاى بسیار خوشش آمد و از قیافه ساده و نحوه خدمتگزارى مرحوم مدرس فكر كرد كه او قهوه چى هئیت است. با اشاره دستور داد كه یك چاى دیگر بدهد.

 مدرس با كمال خوشرویى چاى دوم را برد. وقتى به شهر نزدیك شدند رئیس ضباط پیش آمد و به امیرخیزى گفت كه مى‏خواهد پول چاى را بدهد امیرخیزى گفت:

 پول لازم نیست.

 اما آن افسر اصرار داشت كه مایل نیست ضرورى متوجه پیرمرد قهوه چى بشود. در در همین وقت قطار ایستاد جمعى از هئیت استقبال كردند و مدرس را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. امیر خیزى به ظابطان گفت:

 اصلا این واگن فوق العاده براى همین مرد محترم )مدرس( به قطار اضافه شده است.

 رئیس ضباط كه از ماجرا شرمنده شده و در عین حال تعحب كرده بود رو به دوستان كرد و گفت:

 شهدالله عمر حضره تلریندن شكره بیله افندى بیر كیمسه گورمك.

 یعنى: به خدا قسم كه بعد از حضرت عمر، ما افندى به این بزرگوارى ندیده‏ایم.

 

مدرس و صدر اعظم عثمانى

 در مسافرت مدرس به تركیه در هنگام ملاقات رسمى با پرنس سعید جلیم پاشا و طلعت پاشا وزیر كشور پس از انجام تعارفات معمولى صدراعظم دستور مى‏دهد چاى »عجمى« بیاورند. سید حسن مدرس به مترجم خود مى‏گوید:

 بگویید كه به جاى كلمه عجم لفظ ایرانى استعمال نمایند زیرا ماده لغوى كلمه عجم از عجمه مى‏باشد و اشتقاق آن كلمات مختلفه حاكى از تحقیر نژاد غیر عرب یعنى ملت ترك و ایرانى مى‏باشد و ما ایرانیان كه داراى نوابغ و دانشمندانى بودیم كه به زبان و تمدن عرب و اسلام خدمات شایانى كرده‏اند سزاوار نیست كه تحقیر شویم، لذا خواهشمندیم لفظ عجم را از قاموس زبان خودتان خارج كنید و به جاى آن كلمه ایرانى را انتخاب فرمایید.

 پس از ترجمه این كلمات صدر اعظم اظهار مى‏كند:

 خوب است لباس سربازان ایرانى و ترك یك سان و متحدالشكل شود.

 مدرس تبسمى كرده در پاسخ مى‏گوید:

 خیلى چیزهاست كه بایستى بشود ولى متاسفانه نمى‏شود و من هم خیلى چیزها دلم مى‏خواهد ولى ممكن نیست و از طرفى در وسط دانه گندم هم خطى است ما همان لباسى را داریم خوب است ولى چقدر خوب بود كه صدراعظم مى‏گفتند، به جاى آنكه لباس سربازان ایرانى و ترك یكسان و یك شكل شود برادران ایرانى و ترك یك دل شوند زیر ممكن است از حیث لباس هم رنگ بشویم، ولى یك دل نباشیم.

 

مدرس و پادشاه عثمانى

 حسین مكى در كتاب تاریخ بیست ساله ایران درباره ملاقات مدرس با پادشاه عثمانى مى‏نویسد:

 پس از دو سه روز كه از ورود مدرس در اسلامبول گذشت سلطان محمد خامس پادشاه دولت عثمانى در» قصردلمه باغچه« مدرس را براى ملاقات و مذاكره دعوت مى‏نماید مدرس در ساعت مقرره به قصر خلیفه حاضر مى‏شود و با سلطان ملاقات مى‏نماید بعد از انجام تشریفات معمولى به پادشاه اظهار مى‏كند.

 مقصود از مهاجرت ما ایرانیان به این كشور این است كه اولاً دولت عثمانى صحبت الحاق قسمتى از خاك آذربایجان را به خاك عثمانى موقوف نماید تا ثانیاً در موضوع صمیمیت بین برادران مسلمان ایرانى و ترك مذاكراتى به عمل آوریم.

 بالاخره در پایان مذاكره پادشاه به مدرس مى‏گوید:

 شما در حكومت مشروطه ایران آن طور كه باید و شاید كارى انجام نداده‏اید!

 مدرس در پاسخ مى‏گوید:

 خیر این طور نیست كه مى‏فرمایید زیر ما یك اداره پستخانه تاسیس كرده‏ایم كه با نقاط دنیا ارتباط پستى بین المللى دارد و حال آنكه در اسلامبول )مركز خلافت اسلامى( هر دولتى جداگانه پستخانه تاسیس كرده است و به برخى از كشورها كه در آنجا پستخانه ندارند مرا سلات و محمولات پستى را نمى‏توان رد و بدل كرد!

 

نوشته شده توسط حقیری میبدی در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 18:11 | لینک ثابت |
 
business articles